|
لطفاجهت استفاده از برنامه ها روی متن کلیک کنید
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عند اللهی نمی خوانی ،ما را بسوزان ،آنچنان که هیچ کس را آنگونه نسوخته باشی
یاعلی
قدم ها را یکی بعد از دیگری بر می داری . هر چه بالاتر می روی رفتن سختتر می شود و نفس تنگ تر . می خواهی بایستی و نفسی تازه کنی اما چیزی آن بالاها توان ایستادن را از تو می گیرد و اگر نبود خستگی راه ، شاید تو را به دویدنا می داشت و بالاخره می رسی ...
منبع: http://kahf.ir/
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
همیشه ایات قران را زمزمه کنید تا شیطان در شما رسوخ پنهانی نکند . ای مردم نادان :ای مردمی که شهادت برای شما جا نیفتاده است : در اجتماع پیشرو باید درباره شهیدان کلمه اموات از زبانها و اندیشه ها ساقط شود : و حیات انان با شکوه تجلی نماید
( بل احیاء عند ربهم یرزقون )
![]()
رفته بودم سفری سمت دیار شهدا
که طوافی بکنم گرد مزار شهدا
به امیدی که دل خسته هوایی بخورد
متبرک شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم
شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا
خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من
آبیاری نشدم فصل بهار شهدا
چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق
کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا
آخرین خط وصایای دل من اینست که به خاکم بسپارید کنار شهدا
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
نگذارید علی بی کس و بی یار شود
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
بسم رب الشهید
شب بود من و عباس رفته بوديم شناسايي و حالا برگشته بوديم ولي به خط خود مون نرسيده بوديم هوا خيلي سرد بود رفتيم تو يه گودال دكمه هاي اوركتمون بستيم ، همونجا نشستيم تا وقتي هوا كمي روشن تر شد برگرديم كمي اونطرف تراز ما چند تا از بچه هاي يگانهاي ديگه هم بودن دور هم نشسته بودن و آتيش روشن كرده بودن به عباس گفتم بيا بريم پيش اونها ، تا كمي گرم بشيم عباس قبول نكرد و گفت من نميام تو ميخواهي بري برو من همين جا ميمونم من بلند شدم رفتم اونجا و كنار اونها دور آتيش نشستم كمي گرم شدم صحبت اشون گل انداخته بود از من هم چند تا سوال كردن و جوابشون رو دادم يك مرتبه يكي از اونها گفت اينكه ميگن عباس هميشه تو خط مقدمه و مرتب مياد شناسايي پس كو؟ كجاست؟ چرا يك بار هم ما نديديمش؟
ما اينجا تو سرما ميريم و مياييم اونوقت اسم عباس همه جا سرزبونهاست يه دفعه انگار آب سرد ريختن رو سرم خيلي ناراحت شدم دودل بودم بهشون بگم يا نه همون كه اين صحبتها رو كرد ، رو كرد به من و گفت اسم رفيقت چيه صداش كن بياد اينجا ، بگو بياد اينجا پيش ما يه وقت ممكنه سرما بخوره دلم طاقت نياورد و بهش گفتم اون همونيه كه داري راجع بهش صحبت ميكني و ميگي هيچ وقت نمياد خط مقدم رفيق من همونيه كه داري راجع بهش اينجوري قضاوت ميكني
طرف از شنيدن اين حرف خيلي شرمنده شد...
خلاصه عباس نميومد ولي اونها رفتن و با سلام و صلوات آوردنش كنار آتيش
عباس مثل هميشه محجوب و سربزير چيزي نميگفت و فقط به شعله هاي آتيش نگاه ميكرد ای شهید ، همواره در یادمان، زنده و جاوید خواهی ماند کربلای جبهه یادش بخیر
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط مهدی قزلباش(کمیل)
|
|
http://www.aviny.com/voice/defae_moghadas/25.mp3
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||